تبليغاتX
Sheisawoman

چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389

حالا دیگه ترسهام شکل کابوس شده . یه بغض بزرگ بیخ گلومه . تو گوشیم پر از شمارست ولی موقعی که می خوام درد دل کنم حتی یه شماره هم پیدا نمی کنم . از همه چیز متنفر شدم . خودم . پارتنر. خانوادم . همه و همه .

نمی دونم آینده چی میشه . دارم دیوونه می شم

نوشته شده توسط زن در 21:22 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم اردیبهشت 1389

در دل ترسهای بزرگ زندگی

تغییرات بزرگ همیشه با ترس های بزرگ هم روبرو بوده . به جورهایی دارم با بزرگترین ترسهای زندگیم روبرو می شم . نمی دونم این تغییر چقدر منو کامل تر و چقدر ضربه پذیرتر می کنه . اما خودم رو مثل یه کرم ابریشم می دونم که داره پوست می ندازه .

انگار همه چیز یه خوابه . فقط امیدوارم کارم عاقلانه باشه . نه ! عاقلانه نه . کارم جوری باشه که وقتی انجامش دادم حس خوبی داشته باشم . احساس پشیمونی نداشته باشم . این خیلی برام مهمه .

من نمی تونم آینده رو پیش بینی کنم. سعی کردم کاری رو بکنم که دلم می خواد. نمی خوام همیشه با ترس این زندگی کنم که کاش یه کاری کرده بودم . خودم رو به دست تقدیر سپردم و حالا این منم که با دستهای رها شده تو هوای آزاد سعی می کنه بتونه از هوای خالص نوک کوه عمیقتر استتنشاق کنه .

نوشته شده توسط زن در 21:6 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم اسفند 1388

خلاصی از پارتنر

کار رو برای بار دوم عوض کردم. خوب من آدم تحمل کردن حجاب و نداشتن اینترنت نیستم. تقریبا یکماهی هست که کارم رو عوض کردم . خیلی خوشحالم چون همه چیز از اول هم برام بهتر شده .

راستش دو تا تصمیم بزرگ داشتم که نمی دونم بهتون گفتم یا نه . اولیش این بود که کارم رو عوض کنم . راستش برای من حکم یه ریسک رو داشت . ولی انجامش دادم و دست آخر نتیجه خوبی گرفتم . حالا راضیم و اعتماد بنفسم خیلی بالاتر از قبله . درصد شادیم بقدری بالاست که هرکی منو می بینه می گه دختر مگه قرص خنده خوردی ؟ حالا مونده دومین تغییر. و اینکه دیگه به هر قیمت و با هر جون کندنی هست از شر پارتنر نجات پیدا کنم . تصمیمم قطعیه و باید سریع اقدام کنم .

دفعه قبل تو ته کار ترس برم داشت و حرف های خانواده تحت تاثیرم قرار داد. ولی اینبار اول از شرش خلاص می خوام بشم و بعد برمی گردم پیش خانواده . دیگه باداباد. من ته خطم . من فقط زندگیمو می خوام.

خیلی دوست دارم دوباره توی هوای آزادی نفس بکشم. 

نوشته شده توسط زن در 21:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم آذر 1388

و اما امروز

از اونجا که من اونقدر مخاطبم زیاده که یک روز نباشم همه دلشون مثه سیر و سرکه برام می جوشه اومدم یه خبری بدم خوشحال نشید که مردم!

نه عزیزان من حی و حاظرم . کارم رو بهلطف خدا عوض کردم و چه دهنی از خودم صاف کردم که هیچ تنابنده ای با خودش نکرده !!

اینجای جدید کارمون دوبله . اینترنت ندارم شکر خدا . نماز اجباریه . حجابم همینطور . اگه بدونید شبیه چه خواهر بسیجی می رم سر کار که از خنده خودتون رو پاره پاره می کنید .

خلاصه که این پول چه می کنه .

توی این حاگیر واگیر کامپیوترم هم که ترکیده شکر خدا .

میام خدمتتون به زودی.

نوشته شده توسط زن در 19:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آبان 1388

کامپیوتر و مشتقاتش

کامپیوتر منزلم سوخت . خیلی خوش شانسم نه ؟

جالب توجه که من کامپیوترم رو خیلی ساله که دارم . باورتون نمیشه مونیتور من ۱۴ اینچه و از اون قدیمی های شیشه گرد (فلت نیست) تا همین چند وقت پیش که سی پی یوم پنتیوم ۲۳۳ بود . این آخرها بخاطر وصل کردن فلش به سیستمم مجبور شدم که مادر بورد رو عوض کنم . که برای اینکه پول زیادی ندم رفتم از یکی از دوستان کامپیوتر پنتیوم ۲ ش رو خریدم ۲۰ تومن   (تو رو خدا می بینید پیشرفت منو از ۱ به ۲ بوده !!!!!) چند روز پیش هم داشتم می زدمش به برق که کلا هاردش سوخت و دیگه روشن نمیشه .

از اونجا که آقای پارتنر از کامپیوتر هیچی سر در نمیاره اومده سورپرایزم کنه . اومدم خونه می بینم یه کیبورد و یه مانیتور ۱۷ ولی از همون مدل قدیمی ها توی خونس ! میگم این چیه ؟ میگه یکی از دوستام مفت بهم داد گفتم بیارم سیستمت رو به روز کنی (فکر می کرد مانیتور باعث ارتقای سیستم می شه ) ولی خوب ۱۷ بهتر از ۱۴ هست دیگه ؟ هوم ؟ 

دیدن ویندوز ایکس پی توی مانیتور ۱۴ یه حس خاصی داره که فکر کنم کمتر کسی از شما ها تجربش کرده باشید .

حالا موندم کامپیوتر از کجا گیر بیارم . یه دونه دیدم که خیلی به روزه . ۳۰۰ تومن با مانیتور سیه فام و همه چی درست . مال یه آشنایی هست که می خواد برای کار گرافیکیش یه غول دیگه بخره . برای منم که استفادم در حد سرف نت هست و چهار تا ساید ث ک ث ی  و تایپ برای شما دوستان و چت با افراد مهم ! فکر می کنم از سرم زیاد هم باشه .

لطفا داد و بیداد هم نکنید که من نو بخر نیستم ها .

نوشته شده توسط زن در 8:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

خوبی وبلاگم

یکی از محاسن وبلاگ من اینه که تقریبا صفر مخاطبه و این باعث می شه من احساس آزادی بی حد و مرزی در نوشتن واقعیت های زندگیم داشته باشم .

خیلی خوشحالم که بعد از کلی وبلاگ نویسی بالاخره اون حس آزادی رو تجربه کردم و دیگه احساس نمی کنم که از شدت شناخته شدن و مصلحت و غیره دارم خفه می شم و یه جمله هم به دلخواه خودم نمی تونم بگذارم .

خوب اینم از محاسن سر نزدن به وبلاگهای دیگه هست دیگه  ! هوم ؟

نوشته شده توسط زن در 14:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مهر 1388

فعلا مثبتم و به چیزهای مثبت هم فکر می کنم . با پارتنر بیرون میریم و احساس بدی نمی کنم ! همه چیز قشنگه .

نوشته شده توسط زن در 8:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم مهر 1388

بیزاری

از چند روز قبل پارتنر گفته بود که با چند تا از دوستای مشترکمون بریم بیرون . باید قبلش بگم که این دوستای مشترک اول دوستای شخصی خود پارتنر بودن که بعد ها منو بهشون معرفی کرد و نمی دونم چرا حس می کنه منم عین خودش از اونها خوشم میاد! در صورتی که بدم نیاد ازشون حداقلش اینه که ازشون خوشم نمیاد . ولی خوب از اونجا که از قبل هماهنگ کرده بود باهاشون رفتم . ولی بین اون جمع غریبه و بی توجهی های پارتنر باعث شد احساس تنفر و بیزاری من نسبت به پارتنر زیاد تر بشه . اواخر پیک نیک شبونمون که علنا جدا شده بودم و جلو جلوی همه می رفتم . تو دلم هم مدام فحش های رکیک می دادم  بهش . تا که رسیدیم به خونمون .

نمی دونم چرا اینقدر از پارتنر بیزارم . احساس فاصله و دوری احساسی بین ما بیداد می کنه . از خودم در عجبم که اون ابتدای آشنایی با اینکه حسم نسبت بهش خنثی بود چطور جرات کردم باهاش وارد یه رابطه بشم که حالا مستقل شذن برام اینقدر غیر ممکن بشه .

بیزاریم تا این حده که هر روز برای مردنش و زیر تریلی رفتنش دعا می کنم .

راستی شما راهی می دونید که کمک کنه من احساس بدم نسبت بهش مثلا یهو بشه عشق ؟؟؟؟؟ خدایی کمک کنید شاید این مایع عذاب رو راحت تر تحمل کنم

نوشته شده توسط زن در 10:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

عشق

من به سمت دستشوئی باغ پدر بزرگ می رم . از عمد اینو انتخاب می کنم تا جای خلوتی باشه که اگه می خواد با من صحبت کنه بیاد اونجا . البته نمی دونم که اون میاد یا نه . ولی من اینکار رو می کنم . وقتی به دستشوئی بی دلیل می رم .پشت در می ایستم و فقط به صدای بیرون گوش میدم که آیا کسی هست یا نه . یادم نمیره که من دختر مغروری هستم و باید پنهان کنم که اینهمه عشق و تمایل از طرف منه . تو دلم دعا می کنم که اونو ببینم .

در رو که باز می کنم می بینم بعله . اون با چشمای نافذش داره منو نگاه می کنه . بی اختیار چشمام بعد از اولین لرزشی که تو دلم می ندازه پایین رو نگاه می کنه .

اینبار نمی خوام اشتباهات گذشته رو تکرار کنم . من عشق اون رو می خوام . با جسارت تو چشماش نگاه می کنم . بهم میگه بگذار باهات حرف بزنم . و من مثل کسی که بالاخره به مطلوبش رسیده بهش می گم اینجا خوب نیست بریم ته باغ و اون هم میگه باشه . بهش می گم بدو باید عجله کنیم و دستم رو به سمتش دراز می کنم . براش غیر منتظرست . خیلی ناباورانست که بعد از اینهمه سال ناز و بیخیالش شدنها حالا دستم رو هم به طرفش دراز می کنم . دستم رو که می گیره حس غریبی تو وجودم می چرخه . دلم مدام می افته پایین . یه چیزی تو وجودم چرخ می زنه . با هم می دویم در حالی که تمام وقت به تماس دستهامون فکر می کنیم . تنم از این خوشی خیس می شه . بدون هیح تحریکی حس ارگاسم و اون سستی خوشایند رو حس می کنم . به انتهای باغ می رسیم . اون خیلی چالاک از سر پرچین می پره پشت دیوار . از دیوار نیمه کوتاه به من نگاه می کنه و میگه بیا . تعلل می کنم . دامنم رو بالا می گیرم . اون راحت می تونه پاهای سفیدم رو ببینه . خودم رو به زور تا نیمه دیوار بالا می کشم و دستام رو به نشون منو بغل بزن و بیار پایین می گیرم . زیر بغل هام رو می گیره و از سر دیوار می کشه تو . تنم رو کامل که تو باغ کشید دستاش رو رها نمی کنه . همینطور توی هوا نگهم می داره و باز با یه نگاه عمیق که تمام وجودم رو می لرزونه نگاهم می کنه . مکث نگاهش و بودنم تو دستاش منو دچار بی گریز به نگاه کردن بهش سر می کنه و بی هیچ کلامی دوباره اون سستی رو توی وجودم حس می کنم . دستاش رو که پایین می گیره منو به سمت دیوار تکیه میده و خودش تا جایی که می تونه بهم نزدیک می شه . نفس هاش روی صورتم می خوره . تنم گر گرفته، سینه هام به سینه هاش چسبیده و همه تنش به تنم ساییده می شه و حس گر گرفتگی من که حتی تو صورتم هم دیده می شه . از این بیخودی نزدیکه غش کنم . لبهاش رو نزدیک صورتم میاره . تردید می کنه و می ایسته و با شنیدن صدای تند نفس های من سرش رو مطمئن به صورتم نزدیک می کنه . لبهای داغش رو حس می کنم و خودم رو به دستای اون می سپارم .  حس خوش مستی . تو دستاش خودم رو رها می کنم و اون در حالی که وجودم رو به خودش می چسبونه صورتم رو غرق بوسه می کنه .

پای اون دیوار قشنگ ترین لحظه عاشقونه من برای همیشه شکل می گیره . و من هنوز با یاد آوریش مست مست میشم .

و این خیال خوش اینروزهای منه که ایکاش اینها واقعی بودند ...

نوشته شده توسط زن در 9:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

زیبایی زودگذر

خواهرم میخواد که آرایشش کنم . یادمه یه زمانی همیشه به زیباییش حسودیم میشد . به موهای مجعدش که با چند تا حرکت دست تبدیل می شد به یه مدل زیبا و دلفریب . ولی حالا وقتی به صورتش نزدیک می شم آثار هزار تا لک و چروک می بینم . خیلی شکسته و داغون . اون همه موهای زیبا حالا اونقدر خالی شده که خواهرم فقط با رویای کاشت مجدد مو خودشو خوشحال نگه می داره . دلم می سوزه . خیلی . و به خودم یاداور می شم که نه تنها تو بلکه عاقب همه همینه . پیری و چروکیدگی . باید چیز بهتری برای وسط گذاشتن با دیگران انتخاب کنی. تازه خواهرت تنها سی و سه سالشه و تو هم راه چندانی با این سن نداری .

نوشته شده توسط زن در 9:19 |  لینک ثابت   •